خرید بک لینک

سالها تا همین امشب به خاطر اینکه زندگیم مورد تایید دیگران به خصوص پدر و مادرم نبود، تویه گودال گیر کرده بودم، همیشه خلا داشتم، همین الانم نمیگم کامل رفع شده، امشب مطلب دختر رو خوندم و به خودم افتخار کردم که

مسافر بودم و با دوستام و آون زمان عشقم سفر رفتم و جلوی خانوادم ایستادم که مسافرت میخوام

که عاشق شدم وشدیدا قلبم شکست ولی بعد دوسال، چند ماه بلند شدم و همیشه در درون احساس گناه میکردم در حالتیکه طبیعی بود عاشق بشم

که همیشه با تبعیض دختر و پسر خانوادم جنگیدم

که همین چند شب پیش خودم پیگیر بیمم شدم

که معلم نشدم برای رضایت پدر و مادرم و دوس دارم الان قالی ببافم و برم کلاس زبان و ورزش و اینارو از معلمی خشک و خالی بی روح، خیلیییییی بیشتر دوس دارم

که با وجود همه مخالفت ها و تحقیر کردن شوهرم، انتخابش کردم

که خودم پای عوض کردن رشتم ایستادم

که دوران دبیرستان فهمیدم همه چیز درس نیس

که خودم گفتم زودتر عروسی کنیم و ساده و با جهاز کم رفتم و با وسایل کادویی مامانم اکثرا رفتم

به خودم خیلی افتخار میکنم الان دوس داشتم دونفر بودم که خودمو بغل میکردم خیلی فشارش زیاد بود خوشحالم دارمت نیلوفر

برچسب: نویسنده: محمد رضایی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:09

صفحه بندی