
۲۲ بهمن
به من مدام میگه زر نزن
غیر مستقیم گفت خونه منه
پولی نمیده
احساسی نداریم
جایی نمیریم
وسایلمو آوردم توی یدونه اتاق خودش اوج بی نظمیه با ذغال چند ساله دور درخت و طبقه زیر هم وسایل مغازه
تمام هدفش مغازی و فروختن حتی سوله که میسازه ایندش رو متصور کرده کرایش بره برای مغازه تو کاشانی چنین آدمی از اول اول منو نمیخواست باور کن به قول اون پست اینستا مردی که میخواد هرکاری میکنه برات این هرکاری من گفتم حالم باش خوبه نکرد تازگیا میگه زر نزن خفه شو
منم کارم این
خانوادمم فکر خوردن غذا یا رسول ، دیشب مامانم گفت به رسول بگو نون بخره !
فرو میریزم و ساکت تو خونه ام این میگه زر نزن
خیلی دنیا وقیح شده
تو تو یه اتاق پر از وسیله نشستم اینارو حالی کنم کجا بذارم
خدایی نه بهاره نه محبوبه با این خونه تو این خونه ها نمیومدن زندگی کنن
حالم گرفته اونا با کلی طلا
به من گفت توکه طلا دوست نداری
چطور به درستی خارج شم و زندگی خودمو شروع کنم به پول نیاز دارم حالم خوب نیس نمیدونم چیکار کنم
جدا چیکار کنم
حس میکنم کسی متوجه نیس
برچسب:
نویسنده: محمد رضایی