
فکر که میکنم میبینم با کسانی که عاسقشون بودن ازدواج نکردم که بچه دار نشدم جدی خیلی مهمه ها با محد رضا عاشق نبودم و ولی ازدواج با خدیجه بچه رضا آور بچه محسن بچه ....حافظی بچه جدی میگم خواب دیدم داعش تیر خوردم تکون خورد از تیرها بدنم و مردم دوتا قایق رفتم تو دومی تو آب ها خواب زیادی بودا بخوانید...
ادامه مطلب
صبح با سر و صدا بیدار شده ،درهارو کوبیده ،کتری رو محکم گذاشته رو گاز که بریم بیرون و در رو محکم باز کرد پاشوبریم بیرون ، این راه عشق رسوله اوق اوق با تپش قلبم بیدار شدم که نمیامگفت لج کن تا شب ....رفتم گفت اگر میخوای هیچی نگی اینجوری باشی تا برگردیم گفتم از اول گفتم نریم زندگی من و تو از این بیرون اومدن های تصنعی گذشته .....برگشت برگردیم خونه تمام تلاش و سناریو همیشگیش همینه از بسسسسسس .... کلمه ای نیست توصیفش کنم سناریو ها ش بعد چند ماه : با صدای بلند که گوشی محکم بکوبه رو بالش ،یا بلند در رو باز کنه و قوری آب کنه بی مکالمه بریم بیرون یه چیزی بخوریم خوب شیم.....اون مسأله نیستا منم من موقع برگشت گفتم حرفهامو ،خونه ،ماشین ،خانوادت این بیرون اومدن بهونست ، بیا مثل دوتا دوست خوب بدون شکستن حرمت...
ادامه مطلب
داشتم ۱۳ به در به آذر میگفتم شل کنیم ، زندگی اون جدی نیست که ما فکر میکنیم ، میگن مردم پر رفاه سوییس میزان افسردگیشونبالاست داشتم فکر میکردم ( اول بگم من اصلا آدم معتقدی نیستم و صرفا دوست دارم خدام باشه که خدامو سر یه نیرو و اعتقاد و شرایط چالشیم بهش نیاز دارم) داشتم فکر میکردم ،تعبیرم امروز از خودم جالب بود من ، نیلو مثل همون ظرفی ام که آذر توش ،آش ریخت بهم امانت داد ،منم ، نیلو همون ظرفه ام ،امانتم برای خدا ، که باید برگردونم خودمو ، از خودش میخوام ، موقع برگردون نیلو ظرفه ،یه خوراکی باشم ( کارام ،حرفام ،اعمالم ،هاله من ،نگاهم ،روش هام و خلاصه جسم و .....ام ,برآیند اینها ) خوشمزه ترین خوراکی باشه که برای خدا میبرم و بگه چقدددددر خوراکی جدیدی بود انگار سالها هوس اینو کرده بودم و نمیدونستم چ...
ادامه مطلب
احساساتم بالا پایین شده و در حال گریه کردنم و هدفونم تو گوشمه Nathan Robertsعاشقی نه ها ولی از زندگیم و اینهمه سکوت خودم و این همه مغز پرحرف و زبون کم کارم نسبت به درونم بیزارم .........خوب نیستم معلومهر.س.و ام هی میگه چته دیگه نمیگم میفهمن یه چیزمه ولی تا بگم .....هیچ یا دعوا یا مامانم خوب همینو ادامه بده تا بعدش نمیدونم خلاصه مغزم یه لنگ در هوای پرحرفه درونش که زبونم نمیخواد بچرخه و هی وووود وووووود ووووود نویزی توی سرم ..........عجبمیگم به نیتن بگم برام کار پیدا کنه یا یونی و....باز میگم یارو میترسه ازم یه شب در مورد همکاری حرف زدم و اینا و حالا یعنی واقعا فینیش و برم؟آبرو و فامیل و این 5 سال و بابامو و ........بازگشت به کنترل مادر اوووووووووو نهwhat's wrong with meI can trust easily and ...
ادامه مطلب
الان میبینم آندومتر ضخیم من ، کارش درست بوده ، که برم استخر و بیاد ، قبلش تنبلی تخمدان بود ،که اون قابل حله برای بچه دار شدن دارم میبینم هیپوسپادیاس رسول ، اوکی هست یا شدت کم آب ، این خودش مانع باروری شد که :)یا عمل هیستروسکوپی و عمل پانکچر دوم ، با ۳۰ تا آمپول و روندش ، که بفهمم زجر یک ماهش چیه ....که خانم ها بگن تازه انتقالش ۶۰ تا آمپول هایی با اسم های عجیب غریب و دردناکتر و بریم و بفهمیم من تخمک دارم ، اوکی بوده و دوتا جنین فریز که سالمم ، آب آوردن شکمم در حد کم و دردش منتها اینا ،با وجود اینکه برای هرکسی این رخداد هارو تعریف کنی میگه ای وای چقدر سخت گذشته و یارو طفلی نازاست و اینا حالا من الان تو این نقطه فال نیک میگیرم ،اگر اوکی بود خو بچه داشتم و ......شناختم از رسول و خانوادش و حساب ک...
ادامه مطلب
الان دیگه بچه داشتن خوبه ها تو فکر اینم برم یواشکی تخمک هامو فریز کنم تا ۳۱ سالمه چه رسول باشه چه نه که بشه یه روزی حامله شم ولی بچه دار شدن الان منطقی نیس بهم بگه تو قول دادی ۲سال بعد ازدواج باردار شی بگم آره با شرایطی که دروغ نگفته بودی و گفتی خونت تکمیله مال خودته و فروشگاهم مال خودته اما هیچی نداری و توی یه خونه افتضاح ،اجاره نشین هستیم ۵ ساله پس منم دلیل نداره روی حرفم باشم که اگر اون زمان راستشو گفته بودی انتخابت نمیکردم.چون با منطقم ازدواج کردم نه احساس و دلم ، وقتی دروغ گفته ،منم میزنم زیر گزینه بچه دار شدن به مسافرت نرفتن هامون ، دروغ اینکه عروسی کمتر خرج شه بریم هند و زر مفت زدی و... جمعه ها هیچوقت نبودی آره بهتره راهمون جدا باشه یا صرفا همخونه ادامه بدیم کاری به زندگی هیچکس ندارم ...
ادامه مطلب
اوایل ازدواجم تا 2 سال سر حس عروس جدید نمیخواستم کلا بچه دار شم و حس مادر بودن تو اولش آزارم میدادبعدش هی میومد و میرفت حسش که گاهی سفت و سخت میگفتم بچه دار شم گاهی ام نهحالا دوس دارم اکثرا بچه هارو و دوس دارم بچه داشته باشم ولی با خودم فکر میکنم اگر تو دبیرستان بکشنش چی ، اگ تو خیابون کشته شه چی همین الاناشک از چشمم سرازیر شد من بدون پاره تنم می میرم ، شوهرم اینارو نمیفهمه ...........ولی نه نمیرزه هر روز نگرانیش دنیاش دنیای منفوریه ..........مامان انقدر عاشقتم که منم دوست دارم بات بازی کنم کلمات غلطتتو لحنتو ببینم دوس دارم بات توی نوجوونیت هم فکری کنم از ایده هات بگی سفر کنیم دوس دارم توی جوونیت عاشق شی گلگون شدن صورتتو ببینمقوربونت برمممممم ولی هیچ وقت به این دنیا نیا چون هنوز نیومده بدون ...
ادامه مطلب
دی اچ پی برای پذیرش بهتر روند بدون جنگ مسول خودمم چون بقیه هم مسول خودشون بودن توی بچگی و الان برای شوشو بی چایلد برای روند تا به دی اچ پی برسم و بعد مجدد ببینم سیبم چطور میچرخه و نگرش بقیه و رفتارشون چیه استخاره ۱۴۰۰/۸/۲۸ ساعت حدود ۱۱و سی و پنج و ج در عکس هقدص و وگن هب یسک بخوانید...
ادامه مطلب
البته شاید فکر کرد خیلی پولداریم ولی بازم درستش نبود....یه سینیتابه بزرگ نداشتم......نمیدونم اینو...
ادامه مطلب
همیشه تا درس خوندم توی دبیرستان، براشون عالی بود تا مثل سگ شب تا صبح زجه میزدم و قسم دروغ میخوریم واسه دوستام که من آون صفحم و فلان، هیچوقت نگفتن دروغ نگو به قسم خودت باش برو کلاس ورزش، قوی شو، موقع د...
ادامه مطلب
چون تو اوج بی پولی برام گوشواره خرید چون بادکنک، خرسی، کیک، گل، جوراب سه تا، میوه، گوشت، مرغ، چون با همه دعوا و بچه بازیم و رفتنم گفت باید بمونی تولدته، کباب کرد، مرغ شست، گوشت شست، جارو کشید، ماشین ...
ادامه مطلب
تو آنقدر اشغالی انقدر خواری آنقدر پستی و هرزه, که ظرف میشورم یه تشکر نمیکنی یا انار دون میکنم، تو آنقدر هرزه, ای که حالم ازت بهم میخوره، خیلی پستی منیژه,، یه زنی که با پررویی و وقاحت تمام میگه من بین تو ...
ادامه مطلب
آشپزی, ظرف کارت سایت جارو آرایش دادن شاد کردن بغل کردن نظر دادن احترام به آون عوضی بعدم من به...
ادامه مطلب
بازم تو زپتا هستی ممنونمبه یاد ندارم یکبار من میخواستم برم بیرون و قوربون صدقه تیپ و ظاهرم رفته باشه مامان، میبینی از بابا نمیگم چیزی چون با وجود اینک...
ادامه مطلب
من باز اومدم با چشمهایی کهاز یاقوت قهوه ای ساخته شده و دریایقهوه ایهی مواجی کهتوشونهکه با حرف زدن باتو کلماتی که تو مغزمن میخوان تورو ببلعن اوهوم کلمه هایذهن من کوسه های گرسنه این که حرف زدن باتو غذاشونهچشمای من قهوه این و به رنگ قهوه ای هستن که مینوشی بیا و جرعه ای از قهوه ی چشمای من بنوش اروم میشی....... ارومه اروم بابا لنگ دراز من نمیدونم کی هستی و چطوری هستی فقط میدونم واسه تو میتونم و میخوام بنویسم..........جودی ابتت ...
ادامه مطلب
1)من جوونم و زیبا و سالم و خانواده دار و تک دختر و قد بلند وخانواه فرهنگی دارم و یه داداش دکتری دارم و مدرکم، اخر کارشناسی و مامان دلسوز بادرک و بابای شادیکه دنبال موفقیت بچه هاشه و.امید به زندگی خوبی داره و دوتا مامان بزرگ سید و از نظر جنسی عالی و جذاب و خوش رقص و عشوه و....... که جا داره بگم،همشون امانت هایین که خدا بهم داده. و میخواد ببینه چطوری با امانت هاش کیف میکنم...... فقط نیلو جون،فقط از خودت بپرس توچی نداری؟خداییش تا حالا پرسیدی؟نیلو تو همه چیز داری همه چیز روابط اجتماعی عالی،تغذیه عالی،به بدنت میرسی به پوستت، درسته میخونی،آخه خداییش هیچ چیزی کم ...
ادامه مطلب
من خدایم عالیست. وقتی صبح زود بیدار میشم و خوشحالم وبعد از صبحونه و حس خوشبختی داشتن در کنار خانوادم،به گل داخل اتاقم سلام میکنم و میبوسمت چون فقط اجازه انرژی مثبت را به درون اتاقم میدهد. کمی حدود پنج دقیقه در آینه نگاه میکنم و به خودم خوشبختی هایم را یادآوری میکنم و منتظر بیشتر شدنشونم و پسرهای درست و با حس عالی به من، از الان به بعد به سراغم می آیندو من.راجع به آنها،البته با اطلاع خانواده ها، فکر میکنم و منم که ناز میکنم و آنها خریدار واقعی هستند و کسی که شرایط عالی دارد و عاشقم هست را آشنا میشوم و در نامزدیمان من هم خدارو به خاطر داشتنش شکر میکنم و د...
ادامه مطلب